کوچه ما قدیمیه . خونه کلنگی ما یکی از اون خونه هایی که هنوز از کوبیده شدن درامان مانده اونم به خاطر عشق بابا به درختای حیاط . من زمانی نه چندان دور توی این کوچه پا گرفتم نه تنها من که تمام هم سن و سالهای من . این کوچه خیلی وقته بوی مرگ گرفته و تا پایم را از خانه بیرون می گذارم تا سر کوچه با من می آیدو دماغم با این بو دیگر خو گرفته... علی هم سن من بود . دو سال پیش مرد . تابوتش رقصان از کوچه رفت . مینا که پنج سال از من کوچک تر بود و عاشق یه پسره ی موتوری شده بود . یواشکی از پنجره باهاش با زبان کر و لال ها حرف می زد . همیشه جیغ آرایش می کرد واون روز جهنمی پسره با موتورش اومده بود و هق هق پشت سر تابوتش زار می زد و پرستو که همنام من بود . هم سن من بود , من چقدر اذیتش می کردم و حالا چقدر دلم می خواهد یک بار دیگرسر به سرش بگذارم و با موهای فرفری اش به من بگویدنمی تونم ادامه بدمممممممممممممممممم من این کوچه لعنتی را دوست ندارم . دوستان بچگی ام از کوچه مان به قبرستان رفتند

0 Comments:
Post a Comment
<< Home